تبلیغات
یک فنجان چای - "از محسنات چربی خون بالا"
Menu


یک فنجان چای

یک فنجان چای، دلنشین و دلچسب است و با آن می توان خستگی ها را بیرون کرد

از در آمدم و نشستم روی مبل تا عیال برایم چای بیاورد. چای که آورد گفتم:«خسته شدم، چقدر بانک شلوغ بود!»

– خسته نباشی

وقتی دید چشمانم از خوشحالی می درخشد گفت:«چی شده خوشحالی، نکنه حقوق بازنشسته ها اضافه شده ؟!»

گفتم:«نه خوشحالیم از اینه که دیگه قسط هامون تموم شده و این ماه می تونیم از کل حقوقم استفاده کنیم.»

خوشحال شد ولی یکدفعه انگار چیزی یادش آمده باشد سگرمه هایش توی هم رفت و چیزی نگفت.

گفتم:«چی شده ناراحت شدی؟»

گفت:«وقتی رفته بودی حقوقت رو بگیری قبض های آب و برق رو آوردند، فردا هم نوبت تلفن و گازه که می آد.»

گفتم:«ناراحت نباش ما که صرفه جویی می کنیم و مبلغ قبضمون کم می آد برای چی نگران باشیم؟ گذشته از اون کل مبلغ قبض هامون به اندازه یک قسطی هم که می دادیم نمی شه.»

کمی چای نوشیدم بعد گفتم:«غصه نخور من کمی پول کنار می گذارم برای قبض ها با بقیه اش هم کلی خرید می کنیم. من که دلم برای خیلی چیزها لک زده. دیروز که روزنامه می خوندم نوشته بود"حتماً تخم مرغ بخورید تا سالم بمانید. تخم مرغ حاوی امگا 3 می باشد که باید در برنامه غذایی خانواده گنجانده شود."»

تا این را شنید لبخند زد و گفت:«آره حتماً بریم خرید، من چشمام کم سو شده شنیدم هویج واسه چشم خوبه.هویج هم بخریم، بخورم تا بتونم خوب ببینم.»

وقتی دیدم با من موافق است و اسم خرید خوشحالش کرده گفتم:«پس برو یک قلم کاغذ بیار که یک لیست تهیه کنیم و امروز بعدازظهر بریم خرید.»

زود رفت و یک قلم و کاغذ آورد و نشستیم تا لیستی بلند بالا از ارقامی که مدت ها بود نخورده بودیم یا هوس داشتیم بخوریم بنویسیم تا این دفعه همه شان را بخریم و بخوریم بدون اینکه از بابت کمبود حقوق که همیشه ناشی از پرداخت اقساط ماهانه بود نگران باشیم.

عیال پیش قدم شد و گفت:«دیروز تو برنامه آشپزی تلوزیون یک غذای جدید یاد گرفتم، بهتره اول مواد لازم اون رو بنویسی تا من بتونم برای شام امشب درستش کنم.»

گفتم:«اسم غذاش چیه؟»

گفت:«درست نمی دونم از این غذاهای فرنگی بود. فکر کنم اسمش لالیا؟ نه، مارینا؟ نه… اصلاً چیکار به اسمش داری، من مواد لازمش رو می گم شما یادداشت کن.»

گفتم:«باشه بگو»

- گوشت چرخ کرده، قارچ، ...

بعد از نوشتن مواد لازم گفتم:«حالا نوبت منه. من دلم هوس آبگوشت کرده. یادته اون قدیما که تازه ازدواج کرده بودیم من چقدر آبگوشت دوست داشتم و تو هم همیشه آبگوشت های خوشمزه می پختی تا منو خوشحال کنی؟ ولی الان چی، از وقتی دکتر بهم گفته غذای چرب نخور لب به آبگوشت نزدم. حالا به افتخار خوشحالی امروزمون هم شده می خوام فردا نهار آبگوشت بپزی، باشه؟»

گفت:«باشه، پس نون تازه هم باید بخریم مثل قدیما»

- آره مثل قدیما... خوب دیگه چی می خوای بنویسم؟ آهان! یادته تلوزیون چند روز پیش می گفت گریپ فوت برای فشارخون خوبه!

- آره یادمه خوب؟

- خوب تو لیستمون یادداشت می کنم تا بخریم.

- سیر تازه هم بنویس می گن سیر هم برای فشارخون خوبه!

- باشه نوشتم. اینجا نوشتم میوه، وقتی رفتیم بیرون هر میوه ای هوس کردی بگو تا بخرم خیلی وقته که میوه درست و حسابی نخوردیم.

- راستی کنار تخم مرغ، عسل هم بنویس تا از این به بعد صبحانه های مفصلی بخوریم...

بعدازظهر من و عیال شال و کلاه کرده او لیست به دست و من عصا زنان، خوشحال و خندان رفتیم برای خرید.

اول رفتیم قصابی تا برای غذای شب و آبگوشت فردا ظهر گوشت بخریم وقتی وارد قصابی شدیم با دیدن قیمت ها برق از کله جفتمان پرید، هر دو شوکه بودیم من که رویی نداشتم تا چیزی بگویم چون با هزار ذوق و شوق عیال را برای خرید آورده بودم. داشتم فکر می کردم اگر گوشت بخریم پولمان به بقیه مایحتاج نمی رسد و اگر نخریم چه کنیم؟

که ناگهان عیال گفت:«آقا بیا برویم من یادم افتاد غذای فرنگی رو که یاد گرفتم بدون گوشت هم می شود درست کرد، آبگوشت هم نمی خواهیم مگه دکتر نگفته آبگوشت براتون خوب نیست! یه موقع آبگوشت می خورید یک طوریتون می شه می افتید رو دست من پیرزن...

داشت اشکش در می آمد که گفتم:«باشه، باشه. هرچی توبگی حالا گریه نکن تا بریم بقیه لیست رو بخریم.»

توی دلم گفتم مرحبا به تو عیال، شیری که خوردی حلالت. خوبه خودش پیش دستی کرد و نگذاشت که جلویش خجالت بکشم. من از همون اول هم که خانم جان(خاله مادرم و بزرگ فامیل) برای ازدواج عیال را که همسایه دیوار به دیوارش بود به من و خانواده ام معرفی کرد می دانستم خوشبخت می شوم و زندگی خوبی خواهم داشت. خانم جان خدابیامرزدت که واقعاً انتخاب خوبی برایم کردی.

با صدای عیال به خودم آمدم.

- بیا بریم اونور خیابون از سوپر اونجا خریدهامون رو بکنیم.

گفتم:«ای به چشم»

و حرکت کردیم. توی سوپر دوباره لیست رو با عیال مرور کردیم.

- آقا ببخشید تخم مرغ دونه ای چنده؟...

وای تخم مرغ هم که گران بود.

به عیال گفتم:«من یادم اومد دکترم گفته تخم مرغ کلسترول داره! نظرت چیه از این هم صرف نظر کنیم؟»

عیال گفت:«باشه عیبی نداره.»

بنابراین ما پنیر خریدیم و از خرید قارچ و عسل هم منصرف شدیم، که ما رو چه به قارچ و عسل خوردن. نخوردیم، نخوریم حالا که گران شده بخوریم(حسنی به مکتب نمی رفت وقتی می رفت جمعه می رفت.)

از سوپر بیرون آمدیم و به سمت میوه فروشی حرکت کردیم. با خودم گفتم اشکالی نداره حالا به جای گوشت و بقیه چیزهایی که نخریدیم میوه می خریم. هم سالم تره، هم کلسترول و چربی نداره.

بعد از چند متری پیاده روی به نزدیکی میوه فروشی رسیدیم.

به عیال گفتم:«به به ببین قیمت ها را بزرگ نوشته اند، زده اند اون بالا که چشم کسایی که مثل من و تو سویی نداره قیمت ها رو ببینه. این طوری قیمت میوه هایی که می خواهیم حساب کتاب می کنیم تا مثل قصابی نشه که رفتیم توی مغازه و دست خالی برگشتیم. قصابه فکر کرده بود مزاحمیم و الکی گوشت قیمت می کنیم.»

- باشه حالا بذار ببینم چه میوه ای بخریم، اصلاً میوه ها کیلویی چنده؟

وقتی یکی یکی قیمت میوه ها را می خواندیم مثل این بود که یکی یکی شاخ هایم سبز می شد البته خوشبختانه واقعاً شاخ در نمی آوردم وگرنه الان سرم مثل گرز رستم بود.

دودل بودم که چکار کنم. باز همان فرشته نجات (عیال بنده) به دادم رسید و نگذاشت شرمنده شوم.

گفت:«می دونی چیه آقا! من دو روزه گاهی دل درد می شم، سر معده ام هم می سوزه فکر کنم میوه برام خوب نباشه. شما هم که دلتون نمی آد جلوی من میوه بخوری در حالی که من نمی تونم بخورم و مجبورم نگات کنم. بیا بریم حداقل تا نون تموم نشده برسیم به نونوایی.»

درحالی که توی دلم امروز برای دومین بار به عیال آفرین و به خانم جان خدابیامرزی می گفتم سرم را به نشانه موافقت تکان دادم و حرکت کردیم.

خدا را شکر می توانستم با حقوقم نان بخرم، آن هم یک عالمه. البته دوتا نان بیشتر نخریدیم چون ما که تنها دو نفر بودیم و با کمی هم نان و پنیر سیر می شدیم.

مابقی پول را هم گذاشتم پس انداز کنم تا اگر مجبور شدم روزی عیال مهربانم را تنها بگذارم و از این دنیا سفر کنم پولی باشد تا از آن خرج کفن و دفن من داده شود. چون وقتی زمان رفتن باشد نمی توانم به جناب عزرائیل بگویم من چربی خون بالا دارم یا زنم ناراحتی معده و روده دارد.

(نویسنده:خودم. نوشته شده در سال 87. خوشحال میشم نظراتتون رو بدونم.)


نوشته شده در شنبه 12 فروردین 1391 ساعت 11:31 ب.ظ توسط پ. ا نظرات |

آخرین مطالب
"توجه توجه توجه"
"زندگی بهتر"
"وقتی کسی را دوست دارید"
"روش هایی برای زیباتر شدن4"
"روش هایی برای زیباتر شدن3"
"روش هایی برای زیباتر شدن2"
"روش هایی برای زیباتر شدن1"
"عکس های خنده دار"
"جمله 4"
"جمله 3"
"جمله 2"
"جمله 1"
"فوائد خیار"
"از محسنات چربی خون بالا"
سپندارمزگان
"مادرمان را دوست داریم؟‏"
"كلماتی كه دوست ندارید در اتاق عمل بشنوید"
"سنگفرشی ویژه نابینایان!"
"زندگی هم سلف سرویس است!"
"شاگرد زیرك و استاد!"